لغت نامه دهخدا
برخش. [ ب َ رَ ] ( اِ ) پشت ستور باری. ( منتهی الارب ). پشت اسب. ( برهان ) ( انجمن آرا ) ( آنندراج ):
روز هیجا از سر چابک سواری بردری
از برخش و ران اسب خصم کیمخت و بغند.سوزنی.
برخش. [ ب َ رَ ] ( اِ ) پشت ستور باری. ( منتهی الارب ). پشت اسب. ( برهان ) ( انجمن آرا ) ( آنندراج ):
روز هیجا از سر چابک سواری بردری
از برخش و ران اسب خصم کیمخت و بغند.سوزنی.
پشت ستور باری پشت اسب.
[شیمی] ← جزءجزء کردن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بارها گه بسمن گه برخش سودم دست رخ او بود بسی نرم تر از برگ سمن
💡 بخط بنفشه فامش نظر آن زمان کن ایدل که دعای صبحگاهی برخش دمیده باشی
💡 من اگر دمی نبینم برخش نمیتوانم همه حیرتم از آنکس که زند دم از جدائی
💡 سال سی و شش نهد شاه آزادی برخش می دهد سالار قدرت هر کسی را بهر و بخش
💡 عیدست و عیش من برخش جان سپردنست او را صباح عید و مرا روز مردنست