فرخا

لغت نامه دهخدا

فرخا. [ ف َرْ رُ ] ( صوت ) نیکا. مبارکا. خوشا. ای بس فرخ. زهی فرخی. ( یادداشت به خط مؤلف ):
کار اگر رنگ و بوی دارد و بس
حبذا چین وفرخا فرخار.سنایی.
فرخا. [ ف َ ] ( اِ ) فراخی و گشادگی. ( برهان ). مخفف فراخا. ( حاشیه برهان چ معین ). || محنت و المی که بر کسی واقع شده. ( برهان ). سختی و رنج باشد که به کسی رسد. ( مهذب الاسماء ).

جمله سازی با فرخا

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 ز حال بنده غرض فرخا مشو نگران که راستکار بود رستگار خود دانی

💡 گر به حشرم بی تو در فرخای جنت جا دهند شکر باشد به جان از گوشه ی زندان مرا

💡 فرخا زاغی که در زاغی نماند بعد از این پیش شمس الدین درآید گشت باز راستین

💡 فرخا لذت بیداد کزین راهگذر به کسان می رسد آن کس که به خود هم نرسد

💡 فرخا سردار منصور آنکه از انوار فضل او چو خورشید است و ایوان وزارت صبحگاه

💡 آنقدر... بارم بر زمین و آسمان کش برین...گا فرخای تنگ آید همی

تولدو یعنی چه؟
تولدو یعنی چه؟
شیمیل یعنی چه؟
شیمیل یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز