لغت نامه دهخدا
فرخا. [ ف َرْ رُ ] ( صوت ) نیکا. مبارکا. خوشا. ای بس فرخ. زهی فرخی. ( یادداشت به خط مؤلف ):
کار اگر رنگ و بوی دارد و بس
حبذا چین وفرخا فرخار.سنایی.
فرخا. [ ف َ ] ( اِ ) فراخی و گشادگی. ( برهان ). مخفف فراخا. ( حاشیه برهان چ معین ). || محنت و المی که بر کسی واقع شده. ( برهان ). سختی و رنج باشد که به کسی رسد. ( مهذب الاسماء ).