دماندن

لغت نامه دهخدا

دماندن. [ دَ دَ ] ( مص ) مصدر متعدی از دمیدن. دمانیدن. || رویاندن. رویانیدن:
فتح باب عنایتش به کرم
بدمانده ز شوره مهرگیاه.ابوالفرج رونی.اکنون نشانش آنکه ز سینه بجای موی
جز حرف عاشقی ندماند مسام تو.سنایی.و رجوع به دمیدن شود. || جوش کردن. ( یادداشت مؤلف ): و جوز خشک دهان را بدماند. ( ذخیره خوارزمشاهی ). پسته، سده جگر بگشاید و گرده را نیک بود و دهان بدماند. ( ذخیره خوارزمشاهی ). بادنجان، اندر وی مادتی تیز و برنده و سوزان، خون را بسوزاند و سودا کند و دهان را بدماند. ( ذخیره خوارزمشاهی ).

جمله سازی با دماندن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 وداع عمر چمن‌ساز اعتبارم کرد سحر دماندن پیری سمن بهارم‌ کرد

سرزمین یعنی چه؟
سرزمین یعنی چه؟
تورم یعنی چه؟
تورم یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز