خشک دهان
لغت نامه دهخدا
خشک دهان. [ خ ُ دَ ] ( ص مرکب ) کنایه از صایم و روزه دار. ( از برهان قاطع ). || پارسا. پرهیزگار. ( ناظم الاطباء ). || تشنه. عطشان.
فرهنگ فارسی
کنایه از صایم و روزه دار یا پارسا
جمله سازی با خشک دهان
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 چشمهٔ آب حیات بیلب سیراب تو تشنه دایم شده خشک دهان آمده
💡 گویی که می مخور پس اگر می همیدهی مخمور را چه خشک دهان میکنی مکن
💡 وای آن تشنه ای که خشک دهان دور مانده ز چشمه های روان
💡 پریده رنگ ز گلها و لاله بی تو شدست خشک دهان پیاله ها بی تو
💡 شد ز نم کلک تو، خشک دهان بحار گشت ز دست کفت، همچو کف دست کان
💡 باز آمدهام تشنه لبی خشک دهانی آشفته سری در هوسِ پسته دهانی