لغت نامه دهخدا
زغالی. [ زُ ] ( ص نسبی ) انگِشت فروش. انگِشت گر. ( یادداشت بخط مرحوم دهخدا ).
زغالی. [ زُ ] ( اِخ ) دهی از دهستان کوهک شهرستان جهرم است که 423 تن سکنه دارد. ( از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 7 ).
زغالی. [ زُ ] ( ص نسبی ) انگِشت فروش. انگِشت گر. ( یادداشت بخط مرحوم دهخدا ).
زغالی. [ زُ ] ( اِخ ) دهی از دهستان کوهک شهرستان جهرم است که 423 تن سکنه دارد. ( از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 7 ).
دهی ازدهستان کوهک شهرستان جهرم است.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 دیوانه وار در خور زنجیر گشته ام تا گرد مه زغالیه زنجیر کرده ای
💡 بر سیم ساده غالیه تر نهاده ئی گل را بسر زغالیه افسر نهاده ئی
💡 عبیر و غالیه گر رنگ و بوی آن دارند به عشق در انظرا من زغالیه است و عبیر
💡 از فیلمهای او میتوان به طرحوارههای زغالی (۱۹۵۷)، «۴=۲×۲» (۱۹۴۵) و «حقیقت» (۱۹۶۱) اشاره کرد.
💡 چو او حدیث کند باغ پر زغالیه بین چو زلف شانه کند باغ پر ز عنبر و بان