دل جستن

لغت نامه دهخدا

دل جستن. [ دِ ج ُ ت َ ] ( مص مرکب ) دلجویی کردن. دلداری دادن. استمالت:
از آن می خورد و زآن گل بوی برداشت
پی دل جستن دلجوی برداشت.نظامی.دلم بجو که قدت همچو سرو دلجویست
سخن بگو که کلامت لطیف و موزونست.حافظ.

فرهنگ فارسی

دلجویی کردن. دلداری دادن.

جمله سازی با دل جستن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 جان ما را میل دل جستن نشد درد و غم در پیش وی گفتن نشد

💡 دعوی پیغامبری با این گروه هم‌چنان باشد که دل جستن ز کوه

💡 جان وحشی را ز خاک تیره دل جستن خطاست آهوی رم کرده را از باد، نقش پا طلب

💡 عشقبازی را خطا نتوان شمرد عاشقان را کام دل جستن خطاست

💡 زلف مشکینش به دل جستن من موصوفست چون دل موتمن ملک به توفیق و همم

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران