لغت نامه دهخدا
بی لطفی. [ ل ُ ] ( حامص مرکب ) نامهربانی. بی محبتی. || بی ظرافتی. || ناپسندی. ( ناظم الاطباء ).
بی لطفی. [ ل ُ ] ( حامص مرکب ) نامهربانی. بی محبتی. || بی ظرافتی. || ناپسندی. ( ناظم الاطباء ).
نامهربانی. بی محبتی. یا بی ظرافتی. یا ناپسندی.
💡 بی لطفی ات از ترک ستم گشت یقینم این تلخی جان دادنم از زهر کمان نیست
💡 کشت امسال من از آب مروت خشک ماند شکوه از بی لطفی ارباب قسمت می کنم
💡 گفتم چه ات دلیل به بی لطفی وزیر گفت از نبردنت چه دلیلیست خوبتر
💡 دوش در کویی عجب بی لطفیی در کار بود تیغ در دست تغافل سخت بی زنهار بود