لغت نامه دهخدا
باقی خوار. [ خوا / خا ] ( نف مرکب ) پس مانده خور. خورنده بازمانده:
قطب شیر وصید کردن کار او
باقیان این خلق باقی خوار او.مولوی.زانکه باقی خوار شیر ایشان بدند
شیر چون رنجور شد تنگ آمدند.مولوی.
باقی خوار. [ خوا / خا ] ( نف مرکب ) پس مانده خور. خورنده بازمانده:
قطب شیر وصید کردن کار او
باقیان این خلق باقی خوار او.مولوی.زانکه باقی خوار شیر ایشان بدند
شیر چون رنجور شد تنگ آمدند.مولوی.
مانده خوار خورنده مانده
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 خداوندا! باز دیدم که همه عاجزیم و قادر تویی همه فانیایم و باقی تویی همه درماندهایم و فریادرس تویی همه بیکسیم و کس هر کس تویی آن را که تو برداشتی میفکن و آن را که تو نگاشتی مشکن عزیز کرده خود را خوار مکن شادی پرورده خویش را غمخوار مکن چون بر گرفتی هم تو بدار مارا با ما بنگذار و بدین بیخردگی معذور دار که این تخم تو کشتهای و این گل تو سرشتهای. بیت
💡 در دوران صفویه، دولتیار خان سیاه منصور، در آذربایجان و گروس حکومتی را ایجاد و عشایر را متحد کرده بود و توانست چندین بار سپاهیان شاه عباس را با شکست مواجه سازد، اما بعد از دستگیر شدن وی توسط شاه عباس، شاه به منظور جلوگیری از اتحاد دوباره یا احتمال شورشی دیگر از سوی آنها بدین منظور آنها را از یکدیگر جدا کرده و تعداد کمی را در وطن اصلی خود یعنی در سیاه منصور گروس باقی گذاشته، و بقیه را به ورامین، خوار، خراسان، لرستان، سیستان، بلوچستان و قندهار انتقال داده و یکی از مکانهایی که سیاه منصور در خراسان در آنجا ساکن شدند، محلی معروف به چشمهٔ سیاه منصور بوده که محل دامداری کُردهای سیاه منصوری خراسان بود، که پس از جدا شدن فیروزه از ایران، جزو خاک شوروری سابق شدهاست. طایفهی سیامنصور که روزگاری از بزرگترین ایلات ایران بودند و در برابر صفوی کودتا کردند امروز در سرتاسر ایران زمین و بخشهایی از افغانستان و پاکستان پراکنده شدهاند.