لغت نامه دهخدا
دلالت نمودن. [ دَ ل َ ن ُ / ن ِ / ن َ دَ ] ( مص مرکب )دلالت کردن. راهنمائی کردن. هدایت کردن: اِسقاء؛ دلالت نمودن بر آب. ( از منتهی الارب ). || نشانه ٔچیزی بودن. دلالت داشتن. و رجوع به دلالت کردن شود.
دلالت نمودن. [ دَ ل َ ن ُ / ن ِ / ن َ دَ ] ( مص مرکب )دلالت کردن. راهنمائی کردن. هدایت کردن: اِسقاء؛ دلالت نمودن بر آب. ( از منتهی الارب ). || نشانه ٔچیزی بودن. دلالت داشتن. و رجوع به دلالت کردن شود.
دلالت کردن. راهنمایی کردن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 دلالت نمودن آيه شريفه مبنى بر آن است كه خلق متعلق به آن باشد بالذات. و اما اگر بالعرض مورد تعلق باشد، دلالتى ندارد، چنانچه محققين گويند. و بر فرض دلالت،احـتـمـال آنـكـه مـوت عـدم اصلى باشد وجهى ندارد. زيرا كه وجودى بودن عدم اصلى جمع نقيضين است، با آنكه موت را به معنى عدم اصلى دانستن خود فى حد ذاته صحيح ننمايد.