قیار

لغت نامه دهخدا

قیار. [ ق َی ْ یا ] ( ع ص ) قیرفروش. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ).صاحب القیر. دارای قیر. ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ). سازنده یا فروشنده قیر. ( از معجم البلدان ).
قیار. [ ق َی ْ یا ] ( اِخ ) موضعی است بین رقة و رصافه هشام بن عبدالملک. ( از معجم البلدان ) ( منتهی الارب ).
قیار. [ ق َی ْ یا ] ( اِخ ) درب القیار. محله ای است بزرگ و مشهور ببغداد. ( از معجم البلدان ) ( منتهی الارب ).
قیار. [ ق َی ْ یا ] ( اِخ ) مشرعةالقیار. آب خوری است به کرانه فرات. ( منتهی الارب ).
قیار. [ ق َی ْ یا ] ( اِخ )چاهی است مر بنی عجل را نزدیک واسط. ( منتهی الارب ).

جمله سازی با قیار

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 با وفاق تو برویاند همی کانون خرد با خلاف تو پدید آرد همی سنجر قیار

آب پنیر یعنی چه؟
آب پنیر یعنی چه؟
چوسی یعنی چه؟
چوسی یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز