شکاست

لغت نامه دهخدا

شکاست. [ ش ِ س َ ] ( از ع، اِمص )شکاسة. بدخویی. درشتخویی. ( یادداشت مؤلف ): پادشاهی بود گوهر نفس او از شراست مطبوع و پناه خلق او بر شکاست موضوع. ( المضاف الی بدایع الازمان ).
شکاسة. [ ش َ س َ ] ( ع مص ) دشوارخوی گردیدن. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( از اقرب الموارد ). بدخوی و دشوارخوی گردیدن. ( ناظم الاطباء ). بدخو شدن. ( المصادر زوزنی ). صعب خو شدن. ( تاج المصادر بیهقی ). و رجوع به شکاست شود.

جمله سازی با شکاست

💡 هر دم غمیم از نو بر غم کند سرایت لیک از غمان چه درمان یغما مرا شکاست

💡 ز دور نه سپهر یک ده آیت چه باید کرد چندینی شکاست

ددی یعنی چه؟
ددی یعنی چه؟
خدنگ یعنی چه؟
خدنگ یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز