سحرگهی
مترادفها
سپیدهدم، بامداد
متضادها
شامگاه
لغت نامه دهخدا
سحرگهی. [ س َ ح َ گ َ ] ( ص نسبی ) منسوب به سحرگه. که بوقت سحر باشد. که بهنگام سحر بود:
شاید اگر نظر کنی ای که ز دردم آگهی
ور نکنی اثر کند درد دل سحرگهی.سعدی ( بدایع ).رجوع به سحر شود.
فرهنگ فارسی
منسوب به سحرگه که بوقت سحر باشد
جمله سازی با سحرگهی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 سی سال لاف مهر زدم تا سحرگهی وا شد دلم چو گل ز نسیم بهار عشق
💡 دیدم سحرگهی ملکالموت را که پای بیکفش میگریخت ز دستِ وبای ری
💡 بر ملک نیستی لب لعلت سحرگهی یکدم دمید و عالم از آندم پدید شد
💡 دارم یکی سرا که بر او تند اگر وزد باد سحرگهی، زبر و زیر میشود
💡 به مُطربانِ صَبوحی دهیم جامهٔ چاک بدین نوید که بادِ سحرگهی آورد
💡 سحرگهی که من از شوق او برآرم آه چو شب سیاه کند روی صبح را نفسم
💡 در روزهای بسیار سرد زمستان، سحرگهی و پیادهروی در هوای تازه میتواند انرژی زیادی برای شروع یک روز کاری به انسان ببخشد.
💡 شاعران کلاسیک همیشه از زیباییهای بینظیر طبیعت در هنگام سحرگهی و نور ملایم خورشید در اشعار خود با ظرافت یاد کردهاند.
💡 برای رسیدن به آرامش ذهنی بیشتر، برخی افراد ترجیح میدهند وقت خود را در سحرگهی به مطالعه یا مدیتیشن در محیط ساکت بگذرانند.