خرگهی

لغت نامه دهخدا

خرگهی.[ خ َ گ َ ] ( ص نسبی ) منسوب به خرگاه و خرگه. بهمه معانی «خرگه » و «خرگاه » رجوع شود. رجوع به خرگاهی شود. || پردگی. ( یادداشت مؤلف ):
نگار خرگهی بت روی چینی
سهی سرو چمن بانوی چینی.نظامی.چو خسرو دید ماه خرگهی را
چمن کرد از دل آن سرو سهی را.نظامی.سماع خرگهی در خرگه شاه
ندیمی چند موزون طبع و دلخواه.نظامی.پیر آمد و زآنچه کرد بنیاد
با آن بت خرگهی خبر داد.نظامی.چه ناله ها که رسید از دلم بخرمن ماه
چو یاد عارض آن ماه خرگهی آورد.حافظ.

فرهنگ فارسی

منسوب به خرگاه و خرگه

جمله سازی با خرگهی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 بهر سرچشمه کان آرام جان زد خرگهی آنجا بعشرت با می و معشوق بنشیند مهی آنجا

💡 ز هر گوشه ماهی زده خرگهی به هر خرگه از می‌فروشان مهی

💡 هرکس طلب‌ کند با یار خرگهی وصل مدام را در شام و در سحر

💡 سماع خرگهی دلبر سیم پرده همه مدایح شاهی و خسروانی باد

💡 ای خوشا آن دل که چون سرو سهی بگذرد زان آن نگار خرگهی

رایزنی یعنی چه؟
رایزنی یعنی چه؟
داشاق یعنی چه؟
داشاق یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز