رخ رخ

لغت نامه دهخدا

رخ رخ. [ رَ رَ ] ( ص مرکب ) رخنه رخنه. ( یادداشت مؤلف ). چاک چاک. ظاهراً مبدل و مخفف لخت لخت است:
ای کرده دلم غم تو رخ رخ
تا چند کنم ز عشق پازخ.عماد شهریاری.تو شاد بادی و آزاد بادی از غم دهر
عدوت مانده ز بار عنا و غم رخ رخ.سوزنی.
رخ رخ. [ رِ رِ ] ( اِ صوت ) رِخ. آواز دندان. ( فرهنگ نظام ). ژغ ژغ. و رجوع به رِخ شود.، رخرخ. [ رَ رَ ] ( ع ص )رَخْراخ. گِل تنک. ( ناظم الاطباء ) ( از منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( از اقرب الموارد ). و رجوع به رخراخ شود.

فرهنگ فارسی

رخ آواز دندان ژغ ژغ

جمله سازی با رخ رخ

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 آن رخ رخ آذری و زان رخ آذر بت سوخت گرفت عاشق سر پی سر

💡 عشق روی تو به شش سوی جهان دام دلست که ندیدند چنان رخ رخ گلگون دگر

💡 ترا آن ترک مه رخ رخ نموده است دمادم از خودت پاسخ نموده است

جستجو یعنی چه؟
جستجو یعنی چه؟
نشانه یعنی چه؟
نشانه یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز