دیرگاهی
مترادفها
طولانی، دیرینه
متضادها
زود، فوری
لغت نامه دهخدا
دیرگاهی. ( ص نسبی مرکب، ق مرکب ) مدتی مدید. منسوب به دیرگاه. مدتی طویل. مقابل زودگذار. ( یادداشت مؤلف ):
به کوه اندرون مانده دیرگاهی
به سنگ اندرون زاده باستانی.فرخی. || قدیم. دیرینه:
بگفت این و پس هر دو برخاستند
غم دیرگاهی ز دل کاستند.فردوسی.
فرهنگ فارسی
مدتی مدید.
جمله سازی با دیرگاهی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 دیرگاهی است پناهندۀ این درگاهم بلکه عمریست که خاک ره این خرگاهم
💡 دیرگاهی است که کرده استمکاندر دلمن به غم عشقش آمیخته آب وگل من
💡 به کوه اندرون مانده دیرگاهی به سنگ اندرون زاده باستانی
💡 دیرگاهی است که بر کشته ما میتابد هر سحرگه که ز خاور بدرخشد خورشید
💡 مرا دردیست هم از دیرگاهی که درمانست او را مر الهی