دیرگاهی

مترادف‌ها

طولانی، دیرینه

متضادها

زود، فوری

لغت نامه دهخدا

دیرگاهی. ( ص نسبی مرکب، ق مرکب ) مدتی مدید. منسوب به دیرگاه. مدتی طویل. مقابل زودگذار. ( یادداشت مؤلف ):
به کوه اندرون مانده دیرگاهی
به سنگ اندرون زاده باستانی.فرخی. || قدیم. دیرینه:
بگفت این و پس هر دو برخاستند
غم دیرگاهی ز دل کاستند.فردوسی.

فرهنگ فارسی

مدتی مدید.

جمله سازی با دیرگاهی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 دیرگاهی است پناهندۀ این درگاهم بلکه عمریست که خاک ره این خرگاهم

💡 دیرگاهی است که کرده است‌مکان‌در دل‌من به غم عشقش آمیخته آب وگل من

💡 به کوه اندرون مانده دیرگاهی به سنگ اندرون زاده باستانی

💡 دیرگاهی است که بر کشته ما میتابد هر سحرگه که ز خاور بدرخشد خورشید

💡 مرا دردیست هم از دیرگاهی که درمانست او را مر الهی

💡 او در دیرگاهی تاریک و خلوت، در حالی که صدای باد در میان درختان می‌پیچید، به خاطرات گذشته و روزهایی که با دوستانش می‌گذراند، فکر می‌کرد.

💡 در دیرگاهی سرد از زمستان، زمانی که برف تمام مسیرها را پوشانده بود، شب‌گردی در خیابان‌های شهر تجربه‌ای بسیار دلهره‌آور و در عین حال آرام‌بخش بود.

💡 شاعر با استفاده از توصیفات دقیق از دیرگاهی ماه، توانست حس تنهایی و سکوت مطلق شب را به خوبی به خوانندگان خود منتقل کند.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران