لغت نامه دهخدا
خوارگی. [ خوا / خا رَ / رِ ] ( حامص ) عمل ِ خوردن. ( یادداشت بخط مؤلف ).
- غم خوارگی؛غم خوردن:
بغم خوارگی جز سرانگشت من
نخارد کس اندر جهان پشت من.
- ملخ خوارگی؛ آفتی که بر اثر ملخ و هجوم آن برای کشت پیدا میشود. ملخ زدگی.
- نمک خوارگی؛ کنایه از حق کسی را نگاه داشتن.