لغت نامه دهخدا
بلاکلام. [ ب ِ ک َ ] ( ع ق مرکب ) ( از: ب + لا( نفی ) + کلام ) بدون کلام. بی سخن. بی گفتگو: اگر بروفق تصور خویش در آن تصرفی نمایند بلاکلام بی وجه و ناصواب افتد. ( رشیدی ).
بلاکلام. [ ب ِ ک َ ] ( ع ق مرکب ) ( از: ب + لا( نفی ) + کلام ) بدون کلام. بی سخن. بی گفتگو: اگر بروفق تصور خویش در آن تصرفی نمایند بلاکلام بی وجه و ناصواب افتد. ( رشیدی ).
بدون کلام. بی سخن. بی گفتگو: و اگر بر وفق تصور خویش در آن تصرفی نمایند بلا کلام بی وجه و ناصواب افتد.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ای طالب طریق هدایت بلا کلام جویای اولیا نشود نطفه حرام