بی گفتگو

مترادف‌ها

ساکت، خاموش، بی‌صدا

متضادها

سخنگو، گویا، پرگو

لغت نامه دهخدا

بی گفتگو. [ گ ُ ت ُ ] ( ق مرکب ) مخفف بی گفت و گوی. بدون جر و بحث. بدون سخن. بدون گفت و شنود. بدون سؤال و جواب. بدون چون و چرا:
جز این هرکه بودند خویشان او
بزندان کشیدند بی گفتگو.فردوسی.و رجوع به گفت و گو شود.

فرهنگ فارسی

مخفف بی گفت و گوی. بدون جر و بحث. بدون سخن. بدون گفت و شنود. بدون سوال و جواب. بدون چون و چرا.

جمله سازی با بی گفتگو

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 من به پیش حکمتت بی گفتگوی مرده ای هستم به دست مرده شوی

💡 بی گفتگو ز معنی تجرید غافل است آن ساده دل که دعوی تجرید می کند

💡 آدمی را سگ کند بی گفتگو ای تفو بر این طمع باد ای تفو

💡 ورنه بی گفتگو در این زندان هر دو باشیم طعمه رندان

💡 هرچه حق خواهد کند بی گفتگوی چند گویی هیچ باشد گفت و گوی

💡 بلبل زدرد تست گل آگه فغان مکن آن به که کار عاشق بی گفتگو بود

💡 او پس از شنیدن خبر ناگوار، بدون هیچ حرفی و به صورت بی گفتگو از اتاق خارج شد و تمام شب را در تنهایی گذراند.

💡 دو دوست قدیمی که سال‌ها با هم بوده‌اند، پس از یک مشاجره لفظی شدید، اکنون به صورت بی گفتگو در کنار هم در پارک می‌نشینند.

💡 سربازان پس از دریافت دستورات عملیاتی، به صورت بی گفتگو و با نظم بسیار زیاد، تجهیزات خود را برای شروع ماموریت آماده کردند.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران