لغت نامه دهخدا
بی گفت و گوی. [ گ ُ ت ُ ] ( ق مرکب ) رجوع به بی گفتگو شود.
بی گفت و گوی. [ گ ُ ت ُ ] ( ق مرکب ) رجوع به بی گفتگو شود.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بی گفت و گوی زلفِ تو دل را همیکشد با زلف دلکَش تو که را روی گفت و گوست؟
💡 بی گفت و گوی عشق تو در بوستان دل دستان خوش سرای تو گویی که زاغ ماست
💡 بدو گفت کز من رهایی مجوی یکی آرزو خواه بی گفت و گوی
💡 چو طیهور را سختی آید به روی برآید تو را کار بی گفت و گوی
💡 بی گفت و گوی و زحمت ساقی شنیده بود جان صد هزار نعره نوش از سماع تو
💡 بلبل ار گل را تقاضا میکند عیبش مکن اینچنین وجهی کجا حاصل شود بی گفت و گوی