لغت نامه دهخدا
بی وجه. [ وَج ْه ْ ] ( ص مرکب ) ( از: بی + وجه عربی ) که وجهی ندارد. که محلی ندارد. بی دلیل: و اگر بر وفق تصور خویش در آن تصرفی نمایند بلاکلام بی وجه و ناصواب افتد. ( تاریخ رشیدی ). رجوع به وجه شود.
بی وجه. [ وَج ْه ْ ] ( ص مرکب ) ( از: بی + وجه عربی ) که وجهی ندارد. که محلی ندارد. بی دلیل: و اگر بر وفق تصور خویش در آن تصرفی نمایند بلاکلام بی وجه و ناصواب افتد. ( تاریخ رشیدی ). رجوع به وجه شود.
که وجهی ندارد ٠ که محلی ندارد ٠
{anhedral} [زمین شناسی] ویژگی بلوری که فاقد وجوه بلوری است متـ. بیگانه ریخت xenomorphic, allotriomorphic
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ای اشک چو آن رویِ نکو روزیِ مانیست بی وجه تو را در طلبش چند دوانم
💡 برنج بازوی پر نفع کاسبان ضعیف بچین ابروی بی وجه خواجگان کبار
💡 هر دم ز دهر روی بما می نهد غمی بی وجه ما شراب دمادم نمی خوریم
💡 گر چه بی وجه بود عیب و ملامت کردن بی دلی را که بود آرزویت مستحبش
💡 شاها وزرایی که امینان امیرند بی وجه مرا در پی خود چند دوانند
💡 بی وجه نیست سرکشی زلف تو بدین سر سوی آفتاب چه در خور کشیده است