بی وجه
مترادفها
بیدلیل، بیاساس، بیعلت، بیمورد
متضادها
موجه، منطقی
لغت نامه دهخدا
بی وجه. [ وَج ْه ْ ] ( ص مرکب ) ( از: بی + وجه عربی ) که وجهی ندارد. که محلی ندارد. بی دلیل: و اگر بر وفق تصور خویش در آن تصرفی نمایند بلاکلام بی وجه و ناصواب افتد. ( تاریخ رشیدی ). رجوع به وجه شود.
فرهنگ فارسی
که وجهی ندارد ٠ که محلی ندارد ٠
فرهنگستان زبان و ادب
{anhedral} [زمین شناسی] ویژگی بلوری که فاقد وجوه بلوری است متـ. بیگانه ریخت xenomorphic, allotriomorphic
جمله سازی با بی وجه
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 ای اشک چو آن رویِ نکو روزیِ مانیست بی وجه تو را در طلبش چند دوانم
💡 برنج بازوی پر نفع کاسبان ضعیف بچین ابروی بی وجه خواجگان کبار
💡 هر دم ز دهر روی بما می نهد غمی بی وجه ما شراب دمادم نمی خوریم
💡 گر چه بی وجه بود عیب و ملامت کردن بی دلی را که بود آرزویت مستحبش
💡 شاها وزرایی که امینان امیرند بی وجه مرا در پی خود چند دوانند
💡 بی وجه نیست سرکشی زلف تو بدین سر سوی آفتاب چه در خور کشیده است
💡 ادعای مطرح شده توسط آن سیاستمدار کاملاً بی وجه بود و هیچ مدرک یا مستند معتبری برای اثبات صحت گفتههای خود ارائه نداد.
💡 رد کردن پیشنهاد همکاری با آن شرکت بزرگ در این مقطع زمانی، تصمیمی بسیار بی وجه و آسیبزا برای آینده اقتصادی ما بود.
💡 او بدون اینکه هیچ دلیل منطقی ارائه دهد، به طور بی وجه تمام تلاشهای تیم را زیر سوال برد و باعث ناراحتی همه شد.