خوارگی

لغت نامه دهخدا

خوارگی. [ خوا / خا رَ / رِ ] ( حامص ) عمل ِ خوردن. ( یادداشت بخط مؤلف ).
- غم خوارگی؛غم خوردن:
بغم خوارگی جز سرانگشت من
نخارد کس اندر جهان پشت من.
- ملخ خوارگی؛ آفتی که بر اثر ملخ و هجوم آن برای کشت پیدا میشود. ملخ زدگی.
- نمک خوارگی؛ کنایه از حق کسی را نگاه داشتن.

فرهنگ فارسی

عمل خوردن

جمله سازی با خوارگی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 شیخ شهر ما که بودی شهره در کم خوارگی از همه در دور لعلت باده افزون می خورد

💡 تو خون و نجاستی و مشتی رگ و پی انگار نبود، این چه غم خوارگی است

💡 می خوارگی اندر مه دی می باید همدم همه ساله نای و نی می باید

💡 جهان را بر کسی غم خوارگی نیست کسی را چاره جز بیچارگی نیست

💡 ز کم خوارگی کم شود رنج مرد نه بسیار ماند آنکه بسیار خورد

💡 به صبح و شام نخواهم نهاد جام از دست شراب خوارگیی بر دوام خواهم کرد

لاشی یعنی چه؟
لاشی یعنی چه؟
جنده یعنی چه؟
جنده یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز