بدتن

لغت نامه دهخدا

بدتن.[ ب َ ت َ ] ( ص مرکب ) زشت. قبیح. مکروه. ( از ولف ). بدنهاد. نامیمون. بدنفس. ( یادداشت مؤلف ):
بدو گفت کای بدتن و بدکنش
فریبنده مرد از در سرزنش.فردوسی.ز پور سیاوش برآشفت سخت
بدو گفت کای بدتن شوربخت.فردوسی.برادرکش و بدتن و شاه کش
بداندیش و بدنام و شوریده هش.فردوسی.

جمله سازی با بدتن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 درافتاد لرزه بدان بدتنان یکی حمله کردند اهریمنان

💡 بدو گفت کای بدتن خیره سر ز بهر چه کردی به اینجا گذر

💡 بکشتند بسیار از آن بدتنان بسی خسته نالان و زاری کنان

💡 نبودم من آگه که پرویز شاه به گفتار آن بدتنان شد تباه

💡 همه شهر از آن بدتنان پاک کرد ز شهر سگان رفت بر چرخ گرد

💡 تو از بدتنان بودی وبی‌بنان نه از تخم ساسان رسیدی بنان

شکوه کردن یعنی چه؟
شکوه کردن یعنی چه؟
دیوث یعنی چه؟
دیوث یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز