خرنک

متضادها

تیز، باهوش، زرنگ، هوشیار

لغت نامه دهخدا

خرنک. [ خ َ رَ ] ( اِخ ) نام وی محمد و او از رؤسا و امیران غور بوده و درشجاعت چون رستم. امیر علاءالدین محمد خوارزمشاهی وی را در مرو بحکومت گذاشت. ( جهانگشای جوینی ج 2 ص 52 ).

فرهنگ فارسی

نام وی محمد و او از روسای و امیران غور بوده و در شجاعت چون رستم.

جمله سازی با خرنک

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 در حدود ۱۱۹۸، حسین، همراه با شاهزاده غوری، نصیرالدین محمد خرنک، در کمین لشکر قراختایی که قبلاً قسمت شمالی امپراتوری غوریان را غارت کرده بود، قرار گرفت. در سال ۱۲۰۲، برادر معزالدین که همراه او فرمانروایی می‌کرد، یعنی غیاث الدین محمد، رهبر غوریان، بر اثر بیماری درگذشت و معزالدین به عنوان رهبر دودمان غوریان جانشین وی شد. اما اندکی پس از مرگ غیاث، علاءالدین محمد خوارزمشاه به مملکت غوریان حمله کرد و هرات را محاصره کرد. معزالدین همراه با حسین به سرعت از هرات به سوی محمد شتافت و سپس او را تا خوارزم تعقیب کرد، جایی که سپاه غوریان، پایتخت خوارزمیان، گُرگانج را محاصره کردند.

💡 او با آن نگاه ناباورانه و رفتارهای خرنک خود، باعث می‌شد که همه در جمع به او بخندند، هرچند که خودش متوجه این موضوع نبود.

💡 نباید در تصمیم‌گیری‌های حیاتی زندگی، مانند انتخاب شغل یا شریک زندگی، مثل یک فرد خرنک و بی‌ملاحظه عمل کرد و بدون فکر تصمیم گرفت.

💡 آن پسر بچه با سوالات خرنک و بی‌پایه و اساسش، گاهی اوقات باعث می‌شد که بزرگترها در میان گفتگوهای بسیار جدی خود دچار سردرگمی شوند.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران