جبنه

لغت نامه دهخدا

( جبنة ) جبنة. [ ج ُ ن َ ] ( ع اِ ) یک قرص پنیر. ( منتهی الارب ) ( قطر المحیط ) ( اقرب الموارد ).جُبُنَّة. ( از منتهی الارب ). رجوع به این کلمه شود.
جبنة. [ ج ُ ب ُن ْ ن َ ] ( ع اِ ) یک قرص پنیر. جُبنَة. ( از منتهی الارب ). رجوع به این کلمه شود.

فرهنگ فارسی

یک قرص پنیر

جمله سازی با جبنه

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 حسینی می‌گوید: «برای من که از پیش‌زمینهٔ تلویزیون برخودار هستم، اجرا و نگارش این پادکست تجربهٔ خوبی بوده است و مرا قادر می‌سازد جبنه‌های جدید این رسانه و دشواری‌های ارتباط با انبوه مخاطبین را از راه صدا و فقط صدا بکاوم.»