لغت نامه دهخدا
بی گذر. [ گ ُ ذَ ] ( ص مرکب ) ( از: بی + گذر ) بی مجرایی که از آن بگذرد. بدون شاهراه که جهتی معین برای گذشتن ندارد. || بی گذار. بی گدار:
دارد بجود و مردمی آن عالم سخا
مانند بحر بی گذر و بی کنار دل.سوزنی.رجوع به گذر شود.
بی گذر. [ گ ُ ذَ ] ( ص مرکب ) ( از: بی + گذر ) بی مجرایی که از آن بگذرد. بدون شاهراه که جهتی معین برای گذشتن ندارد. || بی گذار. بی گدار:
دارد بجود و مردمی آن عالم سخا
مانند بحر بی گذر و بی کنار دل.سوزنی.رجوع به گذر شود.
بی مجرایی که از آن بگذرد. بدون شاهراه که جهتی معین برای گذشتن ندارد. یا بی گذار. بی گدار.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 گر همی ملک بی گذر طلبی دل منه بر زمانه گذران
💡 دارد بجود مردمی آن عالم سخا مانند بحر بی گذر و بی کنار دل