لغت نامه دهخدا
بی وقوف. [ وُ ] ( ص مرکب ) ( از: بی + وقوف ) بی آگاهی. بی علم. || نادان. ناآزموده کار. ( ناظم الاطباء ). بی اطلاع: و هرکه بی وقوف در کاری شروع نماید همچنان باشدکه گویند... ( کلیله و دمنه ). و رجوع به وقوف شود.
بی وقوف. [ وُ ] ( ص مرکب ) ( از: بی + وقوف ) بی آگاهی. بی علم. || نادان. ناآزموده کار. ( ناظم الاطباء ). بی اطلاع: و هرکه بی وقوف در کاری شروع نماید همچنان باشدکه گویند... ( کلیله و دمنه ). و رجوع به وقوف شود.
بی آگاهی ٠ بی علم ٠ یا نادان نا آزموده کار ٠ بی اطلاع ٠
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ناخن به پنجه دارد و در بند تیشه است آه از نکرده کاری فرهاد بی وقوف
💡 پای تا سرگشته چون آتش تنم از تاب عشق بی وقوفی بین طبیب آزار تب می خواندش
💡 آهم اثر نیافت ز فریاد بی وقوف شاگرد را چه بهره ز استاد بی وقوف
💡 بنگر سلیم چون فلکم زار می کشد؟ کافر مباد کشته ی جلاد بی وقوف
💡 گم نگردد رتبه شعر از شکست بی وقوف عیب نبود سرمه گر از چشم نابینا فتاد
💡 مشکل که این شکار درآید به دام تو دل مرغ زیرک است و تو صیاد بی وقوف