بوشناس
لغت نامه دهخدا
بوشناس. [ ش ِ ] ( نف مرکب ) آنکه شامه صحیح داشته باشد. ( آنندراج ). آنکه بخوبی در میان بوها تشخیص میکند. ( ناظم الاطباء ). آنکه بخوبی، بویها را تشخیص دهد. ( فرهنگ فارسی معین ):
ما بحسن صورت از معنی قناعت کرده ایم
بوشناسان را قماش پیرهن منظور نیست.صائب ( از آنندراج ).
فرهنگ عمید
کسی که بوها را خوب دریابد و تشخیص بدهد.
جمله سازی با بوشناس
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 گر نداری بو ز جان روشناس رو دماغی دست آور بوشناس
💡 دماغ بوشناسان می برد بو کز دم مشکین چو خونها در دل رعنا غزالان ختن کردم
💡 ما به حسن معنی از صورت قناعت کرده ایم بوشناسان را قماش پیرهن منظور نیست
💡 هر گروهی به دلیل دگر آویخته اند بوشناسان به نسیم سحر آویخته اند
💡 عاشقان زان لب شیرین به سخن ساخته اند بوشناسان به نسیمی ز چمن ساخته اند