راهشناس
مترادفها
راهنما، مسیریاب، هدایتگر
لغت نامه دهخدا
راهشناس. [ ش ِ ] ( نف مرکب ) بلد. شناسنده راه. آشنا به راه. که راه را بشناسد. که راه را بلد باشد. || شناسنده حق. شناسای حقیقت. که آشنا به دین باشد. که حق و حقیقت رابشناسد. که به حقیقت معرفت داشته باشد:
عارف اندیشه بود و راهشناس
پارساییش را نبود قیاس.نظامی.
فرهنگ عمید
کسی که راه را بلد باشد و دیگران را راهنمایی کند، شناسندۀ راه، راه دان.
فرهنگ فارسی
( صفت ) آنکه راه را نیکو شناسد راهدان بلد.
جمله سازی با راهشناس
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 پس گاهى تشخيص راه مستقيم دشوار است و حركت در آن دشوارتر. راهى است باريك ولغزنده و پر خطر، كه يك لحظه غفلت، انسان را به جهنم گناه و فساد و سقوط مىافكند. از اين رو، بايد از خدا راهنمايى خواست، كه هم راهشناس است و هم راهنما. و همرهنمايانى فرستاده كه از راه به بيراهه نيفتيم و در فكر،عمل، اخلاق، وظايف اجتماعى - سياسى، روش رفتار در خانواده و جامعه، راهدخل وخرج، حشر ونشر، رفت و آمد، معاشرت و داد و ستد، از صراط مستقيمى كه خدا مىخواهد و مى پسندد، دور نشويم.