لغت نامه دهخدا
قیافه شناس. [ ف َ / ف ِ ش ِ] ( نف مرکب ) آنکه از ظواهر به بواطن پی برد. آنکه از صورت به سیرت راه یابد. رجوع به قیافه شناسی شود.
قیافه شناس. [ ف َ / ف ِ ش ِ] ( نف مرکب ) آنکه از ظواهر به بواطن پی برد. آنکه از صورت به سیرت راه یابد. رجوع به قیافه شناسی شود.
کسی که از مشاهدۀ صورت پی به سیرت مردم می برد.
( صفت ) فراست شناس.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 این تابلو و آثار مشابه دیگر نقاش از جمله نقاشی گوسفندچران (بوگرو) به دلیل محتوای نوستالژیک خودش هنرمندان بسیاری را در اروپا و آمریکا مجذوب کرد، در این قبیل آثار هنری، هنرمند به تجسم واریتههایی[یادداشت ۱] از انواع مکانها و قیافههای خاطرهانگیز میپردازد، در این مورد، کنجکاوی خفیف یک دختر به نمایش گذاشته شده
💡 «شهر صوفیان بهقدر کفایت بزرگ است و تا داخل آبادی نشوند شهر پیدا نیست. بهواسطهٔ اشجاری که در کوچهها و اطراف آن کاشته شدهاست، به این جهت قیافه آن جنگل مینماید تا بهشهر.»
💡 پاریسیها او را مودی صدا میزدند (maudit لغت فرانسوی به معنای نفرین شده) و دوستان و خانواده او را ددو (dedo) مینامیدند. مودیلیانی خوش قیافه بود و توجه زنان زیادی را به خود جلب میکرد.
💡 -پدر جان مثل این است که مرد دنیا دیده ای هستی. اگر اشتباه نکنم باید مدتی از عمرت را در سواری و مثلا خدمات نظامی گذرانده باشی. قیافه و طرز حرف زدنت اینطور نشان می دهد. آیا اشتباه نکرده ام؟
💡 سکه دیگری از این فرمانروای پارسی موجود است که مربوط به زمانی است که وی در سرزمینهای یونانینشین پیشروی داشتهاست. در روی سکه تصویر تیسافرن با کلاه پارسی با قیافه بسیار نجیب نقش شده و در پشت سکه جغد که یکی از مظاهر شهرهای یونان است، نقر است.