فراست شناس

لغت نامه دهخدا

فراست شناس. [ ف ِ س َ ش ِ ] ( نف مرکب ) قیافه شناس. ( آنندراج ) ( غیاث ). و قیافه علمی است که بدان از صورت، سیرت شناخته میشود. ( غیاث ):
فرستاده ام سوی هر کشوری
فراست شناسی و صورتگری.نظامی.بد و نیک هر صورتی از قیاس
شناسم که هستم فراست شناس.نظامی.چنین داد پاسخ فراست شناس
که فرمان شه را پذیرم، سپاس.نظامی.رجوع به فِراست شود.

فرهنگ عمید

= قیافه شناس: چنین داد پاسخ فراست شناس / که فرمان شه را پذیرم سپاس (نظامی۵: ۹۶۱ ).

فرهنگ فارسی

( صفت ) کسی که علم فراست داند قیافه شناس: چنین داد پاسخ فراست شناس که فرمان شه را پذیرم سپاس.

جمله سازی با فراست شناس

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 گر چه دلت هست فراست شناس گفت کسان نیز همی دار پاس

مکتبی یعنی چه؟
مکتبی یعنی چه؟
پایوران یعنی چه؟
پایوران یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز