المی

لغت نامه دهخدا

المی. [ اَ ما ] ( ع ص ) سیاه فام لب. ( مصادر زوزنی ). مرد سیاه یا گندم گون لب. مؤنث: لَمیاء. ( از منتهی الارب ) ( آنندراج ). آنکه اندرون لبش گندم گون یا لب وی مایل بسیاهی باشد واین مستحسن است. ( از اقرب الموارد ). || نیزه سخت گندم گون پوست سخت چوب. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ). نیزه ای که چوب آن گندم گون و سخت باشد. ( از اقرب الموارد ) ( قطر المحیط ). || سایه کثیف و سیاه. ( منتهی الارب ). سایه غلیظ سیاه. ( از اقرب الموارد ). || درخت کثیف سایه. ( منتهی الارب ). درختی که سایه آن تیره باشد. ( از اقرب الموارد ). || سردآب دهان. ( منتهی الارب ). پسری که آب دهانش سرد باشد. غلام المی؛ ای باردالریق. ( اقرب الموارد ).

فرهنگ فارسی

المی

دانشنامه عمومی

المی ( به ایتالیایی: Almè ) یک سکونتگاه مسکونی در ایتالیا است که در استان برگامو واقع شده است.
المی ۲٫۰ کیلومترمربع مساحت و ۵٬۶۶۵ نفر جمعیت دارد و ۲۹۴ متر بالاتر از سطح دریا واقع شده است.

جمله سازی با المی

💡 بسکه دارم المی بر دل از آزردن او شب همه شب به خس و خار نهم پهلو را

💡 هر المی که صعب تر روزی عاشقان شود طعمه ز استخوان سزد حوصله همای را

💡 ای چرخ همان گیر که از جور تو مردیم هر دم المی بر الم افزودن ما چیست

💡 گاه از دوست غمی، گاه ز دشمن المی غم آن چند کشیم و الم این تا کی؟

💡 ز ستمگری پیشمان شده و در اضطرابم که ز کرده‌ها مبادا المی کشیده باشد