ازدار

لغت نامه دهخدا

( آزدار ) آزدار. ( نف مرکب ) آزمند. آزور. ولوع. حریص. مولع.
ازدار. [ اِ ] ( ع مص ) بازگردانیدن. ( منتهی الارب ). اِصدار.
ازدار. [ اَ ] ( اِ مرکب ) نامی است که در لاهیجان بدرخت آزاد دهند و نامی است که در علی آباد - حاجیلر به ( ( زلگووا ( پلانیرا ) کرناتا ) ) میدهند و نامهای دیگر آن در آستارا نیل، و در گردنه چناران آقچه آغاچ است و چوب آن نهایت قابل انحنا است و در رشت چانچو از آن کنند. رجوع به ازاد شود.

فرهنگ فارسی

( آزدار ) آزمند حریص
( اسم ) آزاد

جمله سازی با ازدار

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 مرا اینجا در آویزند ازدار بنزد عاشقان بهر نمودار

💡 تا ثمر دارد رگ خامی، ز دار آویخته است پخته شو، ازدار و گیر این شجر آسوده باش

💡 احباب تو بر تخت نعم باد سرافراز اعدای تو ازدار نقم باد نگونسار

💡 به زیر آمد ازدار چون مرد پیر چنین گفت با آن گروه شریر

💡 عشق گفته رو بگو اسرار من خود مترسان خویش را ازدار من

💡 نه تو زاتش خبر داری نه ازدار اگر وقت آمد ازدارم فرود آر

امجق یعنی چه؟
امجق یعنی چه؟
نمایان یعنی چه؟
نمایان یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز