لغت نامه دهخدا
( اربعمائة ) اربعمائة. [ اَ ب َ ع َ م ِ ءَ ] ( ع عدد مرکب، ص مرکب، اِ مرکب ) چهارصد.
( اربعمائة ) اربعمائة. [ اَ ب َ ع َ م ِ ءَ ] ( ع عدد مرکب، ص مرکب، اِ مرکب ) چهارصد.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بقیت سال اربع و عشرین و اربعمائه
💡 تاریخ سنه ثلاث و عشرین و اربعمائه
💡 «و در سنه خمس و اربعمائه امیر محمود از بست تاختن آورد بر جانب خوابین که ناحیتی است از غور پیوسته بست و زمین داور و آنجا کافران پلیدتر و قویتر بودند و مضایق بسیار و حصارهای قوی داشتند و امیر مسعود را با خویشتن برده بود.
💡 «و در سنه إحدی عشر و اربعمائه امیر بهرات رفت و قصد غور کرد بدین سال.
💡 به تاریخ سنه ستین و اربعمائه عمل محمد بن مکی الزنجانی القبه.