فریاد کنان

لغت نامه دهخدا

فریادکنان. [ ف َرْ ک ُ ] ( نف مرکب، ق مرکب ) در حال فریاد کردن و فریاد کشیدن:
رفت از پی آهوان شتابان
فریادکنان در آن بیابان.نظامی.فریادکنان بسرای احوص درآمد. ( تاریخ قم ).

فرهنگ فارسی

در حال فریاد کردن و فریاد کشیدن

جمله سازی با فریاد کنان

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 تو چو گل در تتق غنچه و من چون بلبل گرد خرگاه تو فریاد کنان می‌گردم

💡 بی تو فریاد کنان جان بسپردم بعیادت نرسیدی بسر من نه بفریاد رسیدی

💡 محمل کیست که فریاد کنان بر بستند که به حسرت همه را دیده بران محمل ماند

💡 بلبل دیدم به باغ با ناله زار فریاد کنان نعره زنان در گلزار

💡 دل عشاق سراسیمه و فریاد کنان یار کو خرمن ما سوخت بیک بار کجاست؟

مماشات یعنی چه؟
مماشات یعنی چه؟
خدمتکار یعنی چه؟
خدمتکار یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز