فریاد کردن

لغت نامه دهخدا

فریاد کردن. [ ف َرْ ک َ دَ ]( مص مرکب ) فریاد کشیدن. فریاد برآوردن:
ز تیغ تیز تو فریاد کرد دشمن تو
ولیک آنجا سودی نداشت آن فریاد.مسعودسعد.جهان را سوخت از فریاد کردن
بزاری دوستان را یاد کردن.نظامی.گهی دل را بنفرین یاد کردی
ز دل چون بیدلان فریاد کردی.نظامی.بوی بهار آمد بنال ای بلبل شیرین نفس
در پای بندی همچو من فریاد میکن در قفس.سعدی.زن بیخرد بر در و بام کوی
همی کردفریاد و می گفت شوی.سعدی.گر تضرع کنی وگر فریاد
دزد زر بازپس نخواهد داد.سعدی.

فرهنگ فارسی

( مصدر ) بانگ زدن برای یاری خواستن و اجرای عدالت.

جمله سازی با فریاد کردن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 جهان را سوخت از فریاد کردن به زاری دوستان را یاد کردن

💡 تاکی این فریاد از دست دلم نیست زین فریاد کردن حاصلم

💡 غمزه زنان آن شوخ و من خاموش و حیران در رهش سلطان چو خود خنجر کشد، فریاد کردن چون توان؟

💡 در قفای رهروان فریاد کردن شرط نیست د بیابان جنون ای خضر آوازم مکن

💡 شکوه کردن از فلک ننگست لیک از شکوه‌اش می‌توان فریاد کردن چون تویی فریادرس

💡 در گلستانی که ما گلبانگ عشرت می زدیم زهره فریاد کردن حلقه را بر در نبود

حصار یعنی چه؟
حصار یعنی چه؟
باوانم یعنی چه؟
باوانم یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز