نشست و خاست
مترادفها
رفت و آمد، آمد و شد
لغت نامه دهخدا
نشست و خاست. [ ن ِ ش َ ت ُ ] ( ترکیب عطفی، اِمص مرکب ) مصاحبت. مجالست. هم صحبتی. معاشرت: این رافعبن اللیث بن نصر مردی بود به سمرقند به میان لشکر سلطان اندر، روی شناس و مهتر بود و با زنان نشست و خاست کردی و شراب خوردی. ( ترجمه طبری بلعمی ). بوصادق را نشست و خاست افتاد با قاضی بلخ ابوالعباس. ( تاریخ بیهقی ص 206 ).
پرهیز کن به جان ز خرافات ناکسان
هرچند با خسان کنی آنجا نشست و خاست.ناصرخسرو.حرام باد بر آن کس نشست و خاست به دوست
که از سر همه برخاستن نمی یارد.سعدی.
فرهنگ فارسی
مصاحبت. مجالست. هم صحبتی. معاشرت.
جمله سازی با نشست و خاست
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 از دشت هجر میرسم آگاهیم دهید وضع نشست و خاست به بزم وصال چیست
💡 هنوز داشت سخن در دهان که بر سر پای نشست و خاست که تخفیف کردنیست صداع
💡 سپندی را به تعلیم دل من نامزد گردان که آداب نشست و خاست در محفل نمی دانم!
💡 پیش تو نشست و خاست نتوان کردن وز لعل تو باز خواست نتوان کردن
💡 یاد از حباب گیر طریق نشست و خاست دربزم چون محیط بزرگان گران مباش
💡 نیافتی نظر از شبنم سبک پرواز نشست و خاست درین بوستان چه می دانی؟