لغت نامه دهخدا
نفس زن. [ ن َ ف َ زَ ] ( نف مرکب ) کنایه از صاحب دم و جاندار. ( آنندراج از فرهنگ زلیخای جامی ). که نفس می زند. که تنفس می کند. که حیات دارد. ذوحیات.
نفس زن. [ ن َ ف َ زَ ] ( نف مرکب ) کنایه از صاحب دم و جاندار. ( آنندراج از فرهنگ زلیخای جامی ). که نفس می زند. که تنفس می کند. که حیات دارد. ذوحیات.
کنایه از صاحب دم و جاندار. که نفس می زند. که تنفس می کند. که حیات دارد. ذوحیات.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 خلق گویند نفس زن در وصل در تن مرده نفس را چه گذر
💡 در ستیز خلق مردی، در جهاد نفس زن وقت عصیانی توانا و، گه طاعت نژند!
💡 نفس زن گر در او یکدم نشستی نفس را بر نفس زن ره ببستی
💡 مکن به مشورت نفس زن صفت کاری اگر ز مردی و مردانگی نشان داری
💡 تو نفس زن تابتبت مشک گردد باز خون تو سخن گو تا بعسکر باز گردد کاروان