گهی

لغت نامه دهخدا

گهی. [ گ َ ] ( اِخ ) دهی است از دهستان ساحلی بخش اهرم شهرستان بوشهر. واقع در 36 هزارگزی جنوب باختر اهرم در کنار شوسه سابق بوشهر به لنگه. واقع در ساحل دریا و محلی جلگه و هوای آن گرمسیر و مرطوب و سکنه آن 171 تن است. آب آن از چاه تأمین میشود. محصول آن غلات دیمی و شغل اهالی زراعت و صید ماهی است. ( از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 7 ).

فرهنگ فارسی

( صفت ) منسوب به گه: بچه با کون گهی در اطاق راه میرود.
دهی است از دهستان ساحلی بخش اهرم شهرستان بوشهر واقع در ۳۶ هزار گزی جنوب باختر اهرم در کنار شوسه سابق بوشهر به لنگه در ساحل دریا.

جمله سازی با گهی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 وزآن روی شاهی همی راند کوش گهی رزم در پیش و گه نای و نوش

💡 عاشقان خون جگر شربت مقصود کنند ای خوش آن گریه که گه دیر و گهی زود کنند

💡 گه دریا گه بالا گه رفتن بی راه / گه کوه و گهی ریگ و گهی جوی و گهی جر

💡 گهی می‌‌چریدم چو آهو به راغ گهی می‌پریدم چو بلبل به باغ

💡 گهی به روی زمین چون غبار افتاده گهی به سطح هوا خیمه چون سحاب زده

شب خانه یعنی چه؟
شب خانه یعنی چه؟
فصل یعنی چه؟
فصل یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز