هم نبردی
لغت نامه دهخدا
هم نبردی. [ هََ ن َ ب َ ] ( حامص مرکب ) هم نبرد بودن. هم زور بودن یا روبه رو شدن در میدان جنگ:
که چوگان و میدان و مردی مراست
ابا جنگیان هم نبردی مراست.فردوسی.با هرکه به حکم همنبردی
بندی کمر هزار مردی.نظامی.در این هم نبردی چو روباه و گرگ
توسرکوچک آیی و من سربزرگ.نظامی.- هم نبردی کردن؛ روبه رو شدن و جنگیدن:
اگربا من او هم نبردی کند
نه مردی که آزادمردی کند.نظامی.
فرهنگ فارسی
۱ - با هم نبرد کردن منازعه. ۲- حریف هم بودن همزوی.
جمله سازی با هم نبردی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 همه با فلک می کند هم نبردی همه با قضا می کند همعنانی
💡 چندی به هم نبردی خاقانی و مجیر غوغا به شیروان و بارمن درآورم
💡 درین هم نبردی چو روباه و گرگ تو سر کوچک آیی و من سر بزرگ
💡 کسش با او نبودی هم نبردی که در عالم مسلم شد به مردی
💡 با زنان نیک هم نبردی تو با چنین زور مردِ مردی تو