لغت نامه دهخدا
فشاننده. [ ف َ / ف ِ ن َن ْ دَ / دِ ] ( نف ) فروریزنده. نثارکننده:
جهاندار باداد نیکوکنش
فشاننده گنج، بی سرزنش.فردوسی. || فروبارنده. فروریزنده:
فزاینده باد آوردگاه
فشاننده خون ز ابر سیاه.فردوسی.
فشاننده. [ ف َ / ف ِ ن َن ْ دَ / دِ ] ( نف ) فروریزنده. نثارکننده:
جهاندار باداد نیکوکنش
فشاننده گنج، بی سرزنش.فردوسی. || فروبارنده. فروریزنده:
فزاینده باد آوردگاه
فشاننده خون ز ابر سیاه.فردوسی.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 جهاندار بیدار و نیکو کنش فشاننده گنج بی سرزنش
💡 نور فشاننده تر از جام جم کرده شبستانی و شمعی بهم
💡 زین سبب از دیده اهل نظر اشک فشاننده تر از توتیاست
💡 یکی ز خاک نماینده دیبئه منقوش یکی ز تاک فشاننده لؤلؤ منثور
💡 تگرگ فشاننده باران تیر دم بد دلان زان شده ز مهریر