لغت نامه دهخدا
کافردلی. [ ف ِ / ف َ دِ] ( حامص مرکب ) سیه دلی. بیرحمی. سنگدلی:
از او تا جان اگر فرقی کنم کافردلی باشد
من آنگه جای او دانم که جان را جای او دارم.خاقانی.
کافردلی. [ ف ِ / ف َ دِ] ( حامص مرکب ) سیه دلی. بیرحمی. سنگدلی:
از او تا جان اگر فرقی کنم کافردلی باشد
من آنگه جای او دانم که جان را جای او دارم.خاقانی.
۱ - سیاه دلی بی ایمانی. ۲ - بیرحمی ستمگری بی انصافی: [ از او تا جان اگر فرقی کنم کافر دلی باشد من آنگه جای او دانم که جان را جای او دارم ]. ( خاقانی )
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 چو شاه این ماجرا بشنید بگریست که عشقا این همه کافر دلی چیست
💡 لطف خدای ذوق نشاطش نمی دهد کافر دلی که با ستم دوست خو گرفت
💡 ای بت زیبا کافر دلی و کافر دین کفر و ایمان شده از زلف و رخت هر دو یقین
💡 محتشم هرچند گردیدم ندیدم مثل تو خیره طبعی بی حد از کافر دلی بیترس و باک
💡 بیرحمی بالای زبر دست تو نازم کافر دلی چشم سیه مست تو نازم