پناه جای
مترادفها
پناهگاه، مأوا، جای پناه
لغت نامه دهخدا
پناه جای. [ پ َ ] ( اِ مرکب ) پناه گاه.جای استوار. ملجاء. مأمن. ملاذ. مِلوذَة. حرز. شنصیر. مناص. مجعم. وَزَر. محجاء. ضبع. مَلحَص. سِحن. ملاز. مَثمل. مفازه. مَلحج. لجاء. ملیز. مَعقِل. مفزع. مفزعة. مَأوی. مأواة. عوذ. عواذ. عیاذ. معاذ. مَعکد. مُعتصر. وَعْل. وَغل. قلعة؛ پناه جای بر کوه که ازدشمن نگاهدارد. ( منتهی الارب ). || بست.
فرهنگ عمید
= پناهگاه
فرهنگ فارسی
( اسم ) ۱- پناهگاه ۲- بست.
جمله سازی با پناه جای
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 کَلَّا نگریزد و نتواند لا وَزَرَ (۱۱) پناه جای نیست او را.
💡 در میان طوفانهای سهمگین و شبهای تاریک جنگل، آن غار قدیمی تنها پناه جای امنی بود که مسافران خسته میتوانستند در آن استراحت کنند.
💡 شاعر در اشعار خود از پناه جای دلنشین در آغوش طبیعت برای فرار از هیاهوی شهر و یافتن آرامش درونی سخن گفته است.
💡 برای پرندگان کوچرو، درختان کهن و انبوه جنگلهای شمالی، پناه جای اصلی در برابر سرمای استخوانسوز زمستان محسوب میشود که به آنها زندگی میبخشد.