لاشه خر

ترکیب «لاشه خر» در زبان فارسی و به‌ویژه در متون ادبی کهن، به معنای خری بسیار ضعیف، نزار، فرسوده و ازکارافتاده به کار می‌رود و به حیوانی اشاره دارد که بر اثر پیری، بیماری یا سختی کار، توان و نیروی خود را از دست داده و دیگر کارایی گذشته را ندارد. در این ترکیب، واژه «لاشه» به معنای بدن بی‌جان یا کم‌جان و بی‌رمق است و وقتی در کنار «خر» قرار می‌گیرد، معنای آن به حیوانی زنده اما بسیار سست و بی‌قوت گسترش می‌یابد. این اصطلاح در متون ادبی اغلب برای توصیف وضعیت نامطلوب، ناتوانی یا بی‌ارزشی یک چیز یا حتی یک فرد به صورت استعاری نیز به کار رفته است. شاعران بزرگی چون سنایی و سعدی از این ترکیب برای بیان مقایسه‌های انتقادی و اخلاقی استفاده کرده‌اند و آن را در برابر مفاهیمی مانند قدرت، زیبایی یا ارزش قرار داده‌اند. در چنین کاربردهایی، «لاشه خر» نمادی از ضعف، فرسودگی و بی‌ثمری است. این تعبیر گاهی برای نکوهش انتخاب‌های نادرست نیز به کار می‌رود، به این معنا که فرد چیزی بی‌ارزش را به جای چیزی ارزشمند برمی‌گزیند. از نظر زبانی، این ترکیب دارای بار معنایی منفی و تحقیرآمیز است و بیشتر در بیان انتقاد یا تمسخر دیده می‌شود. همچنین در برخی موارد، این اصطلاح برای نشان دادن شدت خستگی یا ناتوانی یک شخص نیز به صورت مجازی به کار می‌رود. در مجموع، «لاشه خر» به معنای خری بسیار ضعیف و ازکارافتاده است که در ادبیات فارسی به عنوان نمادی از ناتوانی، بی‌ارزشی و فرسودگی نیز استفاده شده است.

لغت نامه دهخدا

لاشه خر. [ ش َ / ش ِ خ َ ] ( اِ مرکب ) خر ضعیف و سست بنیه و نزار. رجوع به لاشه شود:
وین لاشه خر ضعیف بدره را
اندر دُم رفته کاروان بندم.مسعودسعد.چون براقی نداری اندرده
لاشه خر را به دست دزد مده.سنائی.بارگیر تو تازی اسب دوان
تو خریدار لنگ لاشه خران.سنائی.آخر نه سیدی که سوار براق بود
بر لاشه برهنه بس مختصر نشست
عیسی که نقره خنگ سپهر است مرکبش
زو هیچ کم نشد که بر آن لاشه خر نشست.سیدحسن غزنوی.من همی گویم کان لاشه خرک
گفت و میکند بسختی جانی.رشید وطواط.ابلهی مروزی بشهر هری
سوی بازار برد لاشه خری
لاغر و سست و پیر و فرسوده
سم و دندان او همه سوده
جست دلال چُست بر پشتش
کرد جنبان بسیخه و مشتش
گفت کای تاجران و راهروان
که خرد مرکبی دوان و روان
مروزی گفت کای بجان یارم
گر چنین است خود نگهدارم
گفت دلال کای مصحف خر
با تو سی سال بود هم آخر
در گمانی هنوز با خر خویش
دم خرگیر اینک و سر خویش
هر کرا ذوق طبع صافی نیست
ذوقش از شعر مجد خوافی نیست.مجد خوافی.لاشه خر به مرا از اینهمه لاش.نزاری.اینهمه طمطراق چیزی نیست
گر با وجود جود تو کس گوهر مراد
بر آستان غیر تو جوید ز ابلهی
از دُنب لاشه خر طلب دنبه میکند
و آماس باز می نشناسد ز فربهی.ابن یمین.لاشه خر را به تازی چه نسبت.سعدی.

فرهنگ فارسی

( اسم ) خرسست و نزار: چون براتی نداری اندرده لاشه خر را بدست دزد مده ( سنائی لغ. )

جمله سازی با لاشه خر

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 مرده ای را تحفه ی جانان کنی لاشه خر را هدیه ی سلطان کنی

💡 خمخانه را حلال بگفتن بود محال کان بست ریش لاشه خر بی جل و جوال

💡 چو گم کردی وی اندر عشقبازی تو همچون لاشه خر تا چند تازی

💡 وین لاشه خر ضعیف بد ره را اندر دم رفته کاروان بندم

💡 راه فلک میروی راحله بر لاشه خر قوت روان میدهی لقمه ی پر استخوان