زبان کردن
مترادفها
چشیدن
لغت نامه دهخدا
زبان کردن. [زَ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) زبان درازی کردن. ( آنندراج ) ( ارمغان آصفی ج 2 ص 6 ). کنایه از زبان دراز کردن و سخن به درازی گفتن. ( مجموعه مترادفات ص 191 ):
شمعی که پیش روی چو ماه تو برکشند
از تیغ گردنش بزنم گر زبان کند.میرخسرو ( از آنندراج ).
فرهنگ فارسی
زبان درازیکردن کنایه از زبان دراز کردن و سخن به درازی گفتن
جمله سازی با زبان کردن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 راز حسن از دم روحالقدس آزرده شود سر هر موی زبان کردن و گفتن ستم است
💡 صبر بر زخم زبان کردن و خامش بودن در ره کعبه دل خار مغیلان باشد
💡 خشم عالمسوز را کوته زبان کردن به حلم آتش سوزنده را بر خود گلستان کردن است
💡 شکوه از زخم زبان کردن مردم سبکی است قلعه آهنی از گوش گران کن خود را
💡 با رقیب سخت دل زخم زبان کردن چه سود چون ازین سوهان نیفتد رخنه در فولاد او