رامش کردن
مترادفها
رام کردن، اهلی کردن، مطیع کردن
متضادها
ساکن ماندن، بیحرکت ماندن
لغت نامه دهخدا
رامش کردن. [ م ِ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) شادی کردن. بطرب و خوشی پرداختن. بسرور و شادمانی پرداختن: و ایشان را [ سوریان را ] ساز و چهارپا داد تا رایگان پیش اندک مردم رامش کنند. ( مجمل التواریخ و القصص ).
تا کدامین باغ ازو خرمتر است
کاو برامش کردن آنجامیرود.سعدی.
فرهنگ فارسی
شادی کردن. بطرب و خوشی پرداختن. بسرور و شادمانی پرداختن.
جمله سازی با رامش کردن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 تا کدامین باغ از او خرمترست کاو به رامش کردن آنجا میرود