لغت نامه دهخدا
دامش. [ م ِ ] ( اِمص ) اسم مصدر از دامیدن. رجوع به دامیدن شود.
دامش. [ م ِ ] ( اِمص ) اسم مصدر از دامیدن. رجوع به دامیدن شود.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 خوش آن بلبل که بگشایند در گلزار دامش را دهد گل بی جفای باغبان هر لحظه کامش را
💡 یا جان ز تنگنای قفس باشدش غمین یا خاطر از شکنجه ی دامش بود فگار
💡 خواجو از دامش رهائی چون تواند جست از آنک پای بند عشق را نبود نجات از دام او
💡 یکدانه و صد هزار دامش در پی یک خوشه، هزار خوشه چین از دنبال
💡 هم بر هوای بامش مرغ پریده بنشست هم بر امید دامش صید رمیده برخاست
💡 ره بدان دانه خال ار نبرم کاش دهد دست کز حال دل مانده به دامش پرسم