بیدانه

لغت نامه دهخدا

( بیدانة ) بیدانة. [ ب َ ن َ ] ( ع اِ ) ماده خر وحشی یا خرکره ماده وحشی. ج، بیدانات. ( منتهی الارب ) ( از ناظم الاطباء ). ماده خر و حمار وحشی و بنا بر قولی آنکه در بیابان سکونت نماید. ( از تاج العروس ). ج، بیدانات.
بیدانه. [ ن َ / ن ِ ] ( ص مرکب ) میوه که تخم نداشته باشد چون انگور و انار و امثال آن. ( آنندراج ). بی خسته و بی تخم. کم تخم و کم خسته. ( ناظم الاطباء ). که دانه و هسته ندارد. که استخوان ندارد. بی تخم. بی استخوان. بی هسته چنانکه انگور بیدانه انجیر بیدانه، اناربیدانه، کشمش بیدانه. ( یادداشت مؤلف ):
خری سرش ز خرد چون کدوی بیدانه
خری شکم ز کدو دانه چون کدو مملو.سوزنی.|| نام نوعی انگورو آن بر دو قسم است، بیدانه سپید و بیدانه سرخ. ( یادداشت مؤلف ).

فرهنگ فارسی

( صفت ) بی هسته بدون دانه.
ماده خر وحشی یا خر کر. ماد. وحشی ٠ جمع بیدانات ٠

جمله سازی با بیدانه

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 خوشه شمع است بار کشته امید ما آب و رنگی دارد اما خوشه بیدانه است

💡 صیدم بتکلف نتوان کرد درین دشت هر دام که بیدانه، درو زودتر افتم

💡 پیل و اشتر را ز خاک آری برون خوشه بیدانه دهی ای ذوفنون

💡 مرغ دلم که روشن ازو چشم دام بود کشتی باین گناه که بیدانه رام بود

💡 خری سرش ز خری چون کدوی بیدانه ولی شکم چه کدو دانه چون کدو مملو

💡 بدام عشق تو بیدانه مبتلا شده ام پرم مبند چو دل بسته مبتلا شده ام