لغت نامه دهخدا
بی مو. ( ص مرکب ) ( از: بی + مو ) آنکه موی ندارد. || أمرد. ( یادداشت مؤلف ). و رجوع به بی موی شود.
بی مو. ( ص مرکب ) ( از: بی + مو ) آنکه موی ندارد. || أمرد. ( یادداشت مؤلف ). و رجوع به بی موی شود.
آنکه موی ندارد.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 زر ندارم لاجرم بیموجبی هر زمانم عیب دیگر میکند
💡 چه جای دوست کس با دشمن خود این کند هرگز که بیموجب تو بدپیمان چنین با محتشم کردی
💡 کمیته اطلاعرسانی ستاد انتخابات کشور امیدوار رضایی، برادر محسن رضایی، را به تشویش اذهان عمومی، کلی گویی و اتهام زنی بیمورد متهم کرده و گفته «حق شکایت و پیگیری حقوقی از طریق مراجع قضایی برای تمامی دستگاههای دست اندرکار انتخابات در این خصوص محفوظ میماند.»
💡 چون فسونگر دید درد من برید از من امید ورنه بیموجب چرا هنگام افسون میگریست
💡 پیش از انقلاب صنعتی، ورزیدگی به صورت توانایی انجام فعالیتهای روزانه بدون خستگی بیمورد تعریف شده بود اما با ماشینی شدن و تغییراتی در سبک زندگی، اکنون تناسب اندام، معیار توانمندی بدن برای کافی و مؤثر عمل کردن در فعالیتهای کاری و اوقات فراغت، سالم بودن، مقاومت در برابر بیماریهای ناشی از کمتحرکی و مواجهه با شرایط اضطراری در نظر گرفته میشود.
💡 مگر آن مایه شادی بود غمگین که بیموجب دل شوریده خود را دگر خرّم نمییابم