گوی باز. ( نف مرکب ) که گوی بازد. که با گوی بازی کند. شخصی که چوگان و گوی بازی کند. ( از برهان قاطع ). || بازیگری را گویند که چند عدد گوی الوان در دست گرفته یک یک را بر هوا اندازد و بگیرد. ( برهان قاطع ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). || ( اِ مرکب ) نام روز نوزدهم از ماههای فلکی. ( برهان قاطع ) ( فرهنگ نظام ).
{open ball} [ریاضی] در یک فضای متریک، مجموعۀ همۀ نقاطی که فاصلۀ آنها از نقطه ای مفروض کوچک تر از مقدار مشخصی باشد
{bowler} [ورزش] بازیکن ورزش گوی بازی
در یک فضای متریک، مجموعۀ همۀ نقاطی که فاصلۀ آنها از نقطهای مفروض کوچکتر از مقدار مشخصی باشد.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 دلم ربوده بت ماهری به عیاری که گوی بازی او چرخ شد به مکاری
💡 افعال سپهر بیوفای کین جوی میدان و مگوی باز میدان مگوی
💡 نه با یاران به میدان اسپ تازم نه چوگان گیرم و نه گوی بازم
💡 گر حضور دل نباشد در نماز جز عقوبت زوچه حاصل گوی باز
💡 یک سؤالم را جوابی باز گوی بازگو با صدهزاران نازگوی
💡 هان نزاری هم چنان می گوی باز چشم بر راهم که جانان کی رسد