لغت نامه دهخدا
پوست کن.[ ک َ ] ( نف مرکب ) سلاخ. کسی که در کشتارگاه از حیوان پوست کند. آنکه چرم از تن حیوانات کشته باز کند. || ( ن مف مرکب ) دانه مغز از قشر جدا کرده.
پوست کن.[ ک َ ] ( نف مرکب ) سلاخ. کسی که در کشتارگاه از حیوان پوست کند. آنکه چرم از تن حیوانات کشته باز کند. || ( ن مف مرکب ) دانه مغز از قشر جدا کرده.
کسی که در کشتارگاه پوست حیوانات را می کَنَد، سلاخ.
( صفت )۱-کسی که در کشتارگاه پوست حیوانات رابکندسلاخ. ۲- ( صفت ) دان. مغز از قشر جدا کرده.
{debarker, barker} [مهندسی منابع طبیعی- محیط زیست و جنگل] دستگاه جداکنندۀ پوست درخت یا گِرده بینه
دستگاه جداکنندۀ پوست درخت یا گِردهبینه.
💡 طمع را هم به حال این خسیسان رحم میآید گرفتم ماهیی را پوستکندم بیدرمکردم
💡 تا چند به هر عیب و هنر طعنهزنیها سلاخ نهای، شرمی ازین پوستکنیها